داستانی کوتاه با یک دنیا ... / بسیار جالب چاپ
نوشته شده توسط / ایمیل ارسالی : علی معینی   
پنجشنبه, 23 اسفند 1386 ساعت 15:21
مرد دير وقت خسته از كار به خانه برگشت...

دم در پسر 5 ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:
 
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سوالی می کنی؟

- فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید . بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی . سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم .
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .
-  خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم .
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی .
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت  از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!

 

از نقطه نظرات شما استفاده خواهیم کرد :


یادداشت های بازدید کننده گان

نویسنده مهمان(مهمان) در تاریخ دوشنبه, 27 اسفند 1386 ساعت 18:14
khob ziba ravan vali manbae moshakas nist/ 
پاسخ : دوست عزیز در اغلب موارد متاسفانه منبع داستان های مفید و یا مطالب جالبی که بدست ما میرسد مشخص نیست بهمین علت اینگونه مطالب تحت عنوان ارسالی - نه نوشته شده - نامگذاری می شوند.

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده katrin(مهمان) در تاریخ چهارشنبه, 29 اسفند 1386 ساعت 16:31
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود!!!

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده مهمان(مهمان) در تاریخ شنبه, 03 فروردین 1387 ساعت 13:33
MAMNOON  
Khylijalab bood 
Reza

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده neda(مهمان) در تاریخ شنبه, 03 فروردین 1387 ساعت 21:07
kheili ghashang bood man oon pesar bacharo dark mikonam chon khodam ham ba in moshkelat dasto panje narm kardam man alan 13 salame motmaennam ke hanooz ham sarokar khaham dasht ba pedar o madaraye porroo o bi ehsas o sangdel vaghti in dastano mishnavam(akhe ghablan ham shenide boodam)yade badbakhtiam mioftam har rooz o har shab o har sa'at bayad ba in 2 mojoode asab khoord kon saro kalle bezanam vaghean moteasefam baraye in ensan ha va kheili bishtar bache ha ke bayad in adam haye khodkhah ta hadde aghal 30 salegi sarokar dashte bashan

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده مهمان(مهمان) در تاریخ یکشنبه, 04 فروردین 1387 ساعت 14:00
خیلی جالب و مفید بود. 
یکی از دوستام(17 سالشه) اینقدر از پدر مادرش محبت و دور هم بون کم داره که به خود زنی روی آورده و دچار ناراحتی های روحی شده. اتفاقا پدر اون هم پزشکه. 
امید وارم هیچ وقت پول جای فرزند و زندگی شیرین و در کنار خانواده بودن رو نگیرد. 
------------------------------------------------------------------------------------- 
bestgarden.blogfa.com

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده سروش(مهمان) در تاریخ جمعه, 09 فروردین 1387 ساعت 17:45
به نظرم از کتاب کوتاهترین داستان های جهان برداشته شده این داستان

{mospagebreak}
یادداشت ها

نویسنده سرباز(مهمان) در تاریخ دوشنبه, 20 اردیبهشت 1389 ساعت 13:45
خیلی جالب بود من که 2ماهه بابامو ندیدم، نزدیک بود گریم بگیره
لطفا برای نوشتن یادداشت یا وارد سایت شوید یا ثبت نام نمایید

آخرین بروز رسانی در شنبه, 25 اسفند 1386 ساعت 09:44
تعداد مشاهده مطلب : 6659